خرید بک لینک
من کی این همه تنها شدم؟از همه‌ی دنیا همین گوشه برام مونده‌. جایی که خودم می‌نوشتم برای خودم. به عبارت بهتر فقط خودم موندم برای خودم.چرا توقع داشتم ماجرا جور دیگه‌ای باشه؟چرا فکر می‌کردم توی زندگیم کسایی رو دارم که براشون مهمم؟چرا فکر می‌کردم دوست داشتنی‌ام؟چرا فکر می‌کردم زمان به عقب برنمی‌گرده؟که تیکه پاره‌هامو که با خون دل از گوشه و کنار جمع کرده بودم و به هم بند زده بودم باز پاره پاره نمی‌شن؟خسته‌تر از اونم که بجنگم. خسته‌تر از اونم که بحث کنم. پناه می‌برم به اشک. به سکوت. دارم رو لبه‌ی تیغ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:08

تعجب میکنی که دارم باهات حرف میزنم؛ ولی بی‌خداها هم گاهی احتیاج دارن با ارواحی که وجود ندارن حرف بزنن.باید یکی از همین روزها بزنم زیر گریه؛ تا گریه نکنم چیزهایی که توی دلم خراب شدن درست نمیشن.اولین باری که توی دلم وجودت رو حس کردم بهت گفتم: 《تو دوست خواهی داشت و دوست داشته خواهی شد.》این اولین و آخرین مکالمه‌ی ما بود؛ چون بعدا فهمیدم گوشهات حالاحالاها قرار نیست که تشکیل بشه و بهتره حرف‌هامو بذارم برای بعد.حالا هم اینها رو بزای تو نمینویسم. مینویسم که شاید مثل مادری که بچشو از دست داده غصه ابر بشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 15:08

من کی این همه تنها شدم؟از همهی دنیا همین گوشه برام مونده. جایی که خودم مینوشتم برای خودم. به عبارت بهتر فقط خودم موندم برای خودم.چرا توقع داشتم ماجرا جور دیگهای باشه؟چرا فکر میکردم توی زندگیم کسایی رو دارم که براشون مهمم؟چرا فکر میکردم دوست داشتنیام؟چرا فکر میکردم زمان به عقب برنمیگرده؟که تیکه پارههامو که با خون دل از گوشه و کنار جمع کرده بودم و به هم بند زده بودم باز پاره پاره نمیشن؟خستهتر از اونم که بجنگم. خستهتر از اونم که بحث کنم. پناه میبرم به اشک. به سکوت.  دارم رو لبهی تیغ راه میرم و اگه بیفتم هیچکس نیست که دستمو بگیره. نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 6:52 توسط کرفس| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 11:08

زل زده بودم به چشمهای بستهات در خواب، بعد به دهان نیمهبازت و بعد به مسیر بالا و پایین شدن قفسهی سینهات با هر نفس. زل زدم به زندگی که جریان داشت در تو. یک شب دیگر که بخوابیم، یک ماه میشود که مالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: پنجشنبه 16 بهمن 1399 ساعت: 5:39

بزرگترین اشتباه زندگیم اونجایی بود که تصمیم گرفتم طنزنویس بشم. اینجوریه که حالا باید بشینم و همینجوری که از سر و صورتم غم میباره جک به هم ببافم که شنوندههای ساعت ۸ صبح رادیو دلشون باز بشه و روزشون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 16:51

به خودم گفتم تو سنگی، سنگا گریه نمیکنن.

سنگ شدم، سنگین شدم، توی غصه فرو رفتمو غرق شدم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ساعت 23:6 توسط کرفس|

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 16:51

از گروهها که لفت دادی، اینستایت را که پاک کردی، تلفنهایت را که جواب ندادی؛ خواستم گوشی را بردارم و یک پیام بلندبالا برایت بنویسم و به شوهرت بگویم برایت بخواند. 《ما رفیق روزهای خوبت نبودیم که توی روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 16:51

نمیخواستم که گریه کنم. نمیخواستم که اشکم راه بیفتد. اولین قطره اگر میچکید تا قیامت بند نمیآمد. نوحههای مداح سوزناک نبود، میشد کنار آمد؛ گریههای مامان تکراری بود، میشد تحمل کرد. با چشم در چشم شدنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 16:51

خب پس سی سالگی این شکیست.تنت به پیله تنهایی ات نمیگنجد. بلند میشوی و تمام لباس های کمدت را امتحان میکنی و اخر سر راحت ترینشان را میپوشی و به پهلوهایی که نمیتوانی آبشان کنی لعنت میفرستی. بعد با حواسپرتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 9:16

با زمین و زمان قهر کرده بودم و حرف نمیزدم. با شعر از همه بیشتر. او این چیزها را زودتر از همه میفهمد.او این چیزها را بدون اینکه بگویم میفهمد. اول گفت شعر بگو. گفتم نمیخوام. گفت شعر بخوان گفتم نمیخوام. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:32

بلد نبودیم با هم حرف بزنیم. تو تنها کسی هستی که منو میخونی. تنها کسی که میدونی. تموم این سالا کنار هم بودیم ولی بلد نبودیم با هم حرف بزنیم. چرا؟ اونی که نه پدر و مادرمون بهمون یاد دادن و نه تو مدرسه یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:32

امروز سیزدهمین روز گهیه که بدون تو شروع میشه و من کم کم دارم میترسم از دنیام که با رفتن تو به طرز پوچی خالی شده. روزم با یه حفره خالی شروع میشه : چشمامو باز میکنم گوشی رو به نت وصل میکنم و بالاش نوتیفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: شنبه 17 فروردين 1398 ساعت: 8:00

استرس توی تمام تنم میپیچه. انقدرام پایان نامه م بد نیست، لااقل نسبت به بقیه پایان نامه ها بد نیست. نبوغ خاصی تو نوشتنش به خرج ندادم، نثرم انقدر وحشتناک نیست که کسی حوصله خوندنش رو نداشته باشه ولی جوریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 7:30

شدیدا احتیاج دارم با یکی حرف بزنم. ولی گفتن یه حرفایی با صدای بلند باعث میشه احمقانه تر از چیزی که هستن به نظر بیان. این خونه دنج اگه نبود دیوونه شده بودم حتما. انقدر تمام غصه هامو چپوندم تو کلمات و بعد دکمه ثبت و بازسازی وبلاگو فشار دادم، دیگه حتی خودمم طاقت خوندن دوباره شون رو ندارم. چقدر باید بگذره تا این زخم ها بسته بشن؟

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 7:30

احساس میکنم تو مهمترین هدف زندگیم شکست خوردم. تنها چیزی که میخواستم این بود که از من خوشبخت تر باشه و بیشتر بخنده. هر بار اشکش دراومد جونم اومد بالا و ارزو کردم که کاش میتونستم سپر بلاش بشم. کاش جای اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید محمودی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 7:30

صفحه بندی