دلخسته‌ام از این همه دیوار بی‌در که - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:08
من کی این همه تنها شدم؟از همه‌ی دنیا همین گوشه برام مونده‌. جایی که خودم می‌نوشتم برای خودم. به عبارت بهتر فقط خودم موندم برای خودم.چرا توقع داشتم ماجرا جور دیگه‌ای باشه؟چرا فکر می‌کردم توی زندگیم کسایی رو دارم که براشون مهمم؟چرا فکر می‌کردم دوست داشتنی‌ام؟چرا فکر می‌کردم زمان به عقب برنمی‌گرده؟که ت...
مامان! بگو چی به سرم اومده؟ دیشب بازم نفس نمیکشیدم! - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:08
تعجب میکنی که دارم باهات حرف میزنم؛ ولی بی‌خداها هم گاهی احتیاج دارن با ارواحی که وجود ندارن حرف بزنن.باید یکی از همین روزها بزنم زیر گریه؛ تا گریه نکنم چیزهایی که توی دلم خراب شدن درست نمیشن.اولین باری که توی دلم وجودت رو حس کردم بهت گفتم: 《تو دوست خواهی داشت و دوست داشته خواهی شد.》این اولین و آخری...
دلخستهام از این همه دیوار بی در که... - تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 11:08
من کی این همه تنها شدم؟از همهی دنیا همین گوشه برام مونده. جایی که خودم مینوشتم برای خودم. به عبارت بهتر فقط خودم موندم برای خودم.چرا توقع داشتم ماجرا جور دیگهای باشه؟چرا فکر میکردم توی زندگیم کسایی رو دارم که براشون مهمم؟چرا فکر میکردم دوست داشتنیام؟چرا فکر میکردم زمان به عقب برنمیگرده؟که تیکه پارهه...
سوراخ کوچکی وسط قلب، یا مغز؛ بخشی از بدنم باش! - تاریخ: 1399/11/16 ساعت: 5:39
زل زده بودم به چشمهای بستهات در خواب، بعد به دهان نیمهبازت و بعد به مسیر بالا و پایین شدن قفسهی سینهات با هر نفس. زل زدم به زندگی که جریان داشت در تو. یک شب دیگر که بخوابیم، یک ماه میشود که مال
غم را نمیشود که به رویم نیاورم! - تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 16:51
بزرگترین اشتباه زندگیم اونجایی بود که تصمیم گرفتم طنزنویس بشم. اینجوریه که حالا باید بشینم و همینجوری که از سر و صورتم غم میباره جک به هم ببافم که شنوندههای ساعت ۸ صبح رادیو دلشون باز بشه و روزشون
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت/ وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد - تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 16:51
به خودم گفتم تو سنگی، سنگا گریه نمیکنن. سنگ شدم، سنگین شدم، توی غصه فرو رفتمو غرق شدم. نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۹ساعت 23:6 توسط کرفس|
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی - تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 16:51
از گروهها که لفت دادی، اینستایت را که پاک کردی، تلفنهایت را که جواب ندادی؛ خواستم گوشی را بردارم و یک پیام بلندبالا برایت بنویسم و به شوهرت بگویم برایت بخواند. 《ما رفیق روزهای خوبت نبودیم که توی رو
اگر گردبادی برآید ز کنج... - تاریخ: 1399/10/30 ساعت: 16:51
نمیخواستم که گریه کنم. نمیخواستم که اشکم راه بیفتد. اولین قطره اگر میچکید تا قیامت بند نمیآمد. نوحههای مداح سوزناک نبود، میشد کنار آمد؛ گریههای مامان تکراری بود، میشد تحمل کرد. با چشم در چشم شدن
کدام قله کدام اوج؟ - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 9:16
خب پس سی سالگی این شکیست.تنت به پیله تنهایی ات نمیگنجد. بلند میشوی و تمام لباس های کمدت را امتحان میکنی و اخر سر راحت ترینشان را میپوشی و به پهلوهایی که نمیتوانی آبشان کنی لعنت میفرستی. بعد با حواسپرت
بهت گفتم که لبخند تو به دوریت می ارزه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:32
با زمین و زمان قهر کرده بودم و حرف نمیزدم. با شعر از همه بیشتر. او این چیزها را زودتر از همه میفهمد.او این چیزها را بدون اینکه بگویم میفهمد. اول گفت شعر بگو. گفتم نمیخوام. گفت شعر بخوان گفتم نمیخوام.
ولی افسوس او هرگز نمیداند - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:32
بلد نبودیم با هم حرف بزنیم. تو تنها کسی هستی که منو میخونی. تنها کسی که میدونی. تموم این سالا کنار هم بودیم ولی بلد نبودیم با هم حرف بزنیم. چرا؟ اونی که نه پدر و مادرمون بهمون یاد دادن و نه تو مدرسه ی
تو را به زور کسی میبرد به سربازی - تاریخ: 1398/1/17 ساعت: 8:00
امروز سیزدهمین روز گهیه که بدون تو شروع میشه و من کم کم دارم میترسم از دنیام که با رفتن تو به طرز پوچی خالی شده. روزم با یه حفره خالی شروع میشه : چشمامو باز میکنم گوشی رو به نت وصل میکنم و بالاش نوتیف
مثل اینه که خسته از کلمه به کسی نامه سفید بدی - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
استرس توی تمام تنم میپیچه. انقدرام پایان نامه م بد نیست، لااقل نسبت به بقیه پایان نامه ها بد نیست. نبوغ خاصی تو نوشتنش به خرج ندادم، نثرم انقدر وحشتناک نیست که کسی حوصله خوندنش رو نداشته باشه ولی جوری
به کسی که رسیده اخر خط وسط گریه هات امید بدی - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
شدیدا احتیاج دارم با یکی حرف بزنم. ولی گفتن یه حرفایی با صدای بلند باعث میشه احمقانه تر از چیزی که هستن به نظر بیان. این خونه دنج اگه نبود دیوونه شده بودم حتما. انقدر تمام غصه هامو چپوندم تو کلمات و بعد دکمه ثبت و بازسازی وبلاگو فشار دادم، دیگه حتی خودمم طاقت خوندن دوباره شون رو ندارم. چقدر باید بگذ...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
احساس میکنم تو مهمترین هدف زندگیم شکست خوردم. تنها چیزی که میخواستم این بود که از من خوشبخت تر باشه و بیشتر بخنده. هر بار اشکش دراومد جونم اومد بالا و ارزو کردم که کاش میتونستم سپر بلاش بشم. کاش جای ا
می بوسم اما میره از یادش میبوسه اما جاش میمونه - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
من خوشبخت بودم. و خوشبختی بادبادکی بود که هرچه به من نزدیکتر میشدی سبکتر میشد و مرا میبرد بالاتر. امروز روی ابرها بودم. تو بودی. و دوستانمان بودند. تنها دوستانی که کنارشان میتوانستم خودم باشم. میتوانس
چرا همیشه مرا ته دریا نگاه میداری؟ - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
مریم میگوید میرویم به جهنم. نرگس جواب میدهد که نه الاغ جان، ما میرویم به زمهریر. اما سرما بدتر از آتش است. یاسی نجوا میکند: من دیگه به هیچ کدومش اعتقاد ندارم. زیر لب مینالم : منم. برای فرعون لشگر دریا
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است...ترجیح دادم در کنارت شیر باشم - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
مدتیه حرفهام رو رک میزنم. بدون کنایه و بدون ملاحظه کاری. با همه همینطورم. دیگه وقتی مامان هیکلمو مسخره میکنه نمیخندم و نمیگم من یه چاق خوشحالم، زل میزنم تو چشماشو میگم که حرفات ناراحتم میکنه و بدن من
می ایستم روی پاهام مثل، مارلون برادو روی بارانداز - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
نشستم یه دل سیر شعر خوندم. بلند بلند. بعد برای خودم یه لیوان چایی ریختم و با خودم نشستم به فکر کردن. من قبلا این شکلی بودم. عاشق شعر، ادبیات، کتاب، فیلم و موسیقی و نقاشی. چی شد که صدامو خفه کردم؟ یاد
یا از تو یا از شدت سردرد خواهم مرد - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 7:30
از شش جهت غمگینم. لازمه بزنم زیر گریه. ولی اگه گریه کنم سردردم چند برابر میشه. هر شب با خودم میگم گریه رو بذار برای فردا. فردا بهتر نمیشم. میمونه برای پس فردا. بار غصه هام هر شب سنگینتر میشه. کاش این سردرد لعنتی خوب بشه قبل از اینکه دلم از غصه مچاله بشه.